تبليغاتX
...:::شب پرستاره،عکس،شعر،موزیک...:::...
اشعار عارفانه، عکس ، موزیک
 

اگه تو شبای سردت با خودت تنها ميشينی
من برات ميخونم از عشق تاكه فردا رو ببينی
اگه هم صدای اشكی واسه آرزوی بر باد
من برات ميخونم ای گل نو بهارو نبر از ياد
همه دلخوشيم به اينه كه تو يادت موندگارم
گر چه عمريه تو اين دشت يه خزونه بی بهارم
من اگه هنوز ميخونم واسه خاطره دل توست
شعر من صدای غم نيست هم صدای حسرت توست


عزيزم اگه خزونم واست از بهار ميخونم
تو رو تنها نميذارم گرچه تنها جا ميمونم
اگه تو شبای سردت با خودت تنها ميشينی
من برات ميخونم از عشق تا كه فردا رو ببينی

اگه هم صدای اشكی واسه آرزوی بر باد
من برات ميخونم ای گل نو بهارو نبر از ياد
همه دلخوشيم به اينه كه تو يادت موندگارم
گر چه عمريه تو اين دشت يه خزونه بی بهارم
من اگه هنوز ميخونم واسه خاطره دل توست
شعر من صدای غم نيست هم صدای حسرت توست


عزيزم اگه خزونم واست از بهار ميخونم
تو رو تنها نميذارم گرچه تنها جا ميمونم

رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوری از من ، دل به هيچ كسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه كهكشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش

هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:6  توسط مسعود  | 

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم
از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان رنگ باخته ام نمي دانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است از پدر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني تو
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان نرسيدم
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب
برای دیدن چشمات ثانیه شماری
می کنم واسه لمس کردن دستای گرمت بی قراری می کنم
برای اینکه طاقت دیدن نگاتو داشته باشم روزی صد بار نگاهتو تجسم
می کنم واسه جبران روزایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری می کنم
تا بغلت کنم و بگم بهترين لحظات زندگی ام لحظات با تو بودن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:5  توسط مسعود  | 

چندين سال پيش بود . ما در يک خانواده خيلي فقير در يک ده دور افتاده به نام "روکي" ، توي يک کلبه کوچك زندگي مي کرديم . روزها در مزرعه کار مي کرديم و شبها از خستگي خوابمان مي برد.

کلبه ما نه اتاقي داشت، نه اسباب و اثاثيه اي، نه نور کافي . از برداشت محصول آنقدر گيرمان مي آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سير بشود . يادم مي آيد يک سال كه نمي دانم به چه علتي محصولمان بي دليل بيشتر از سالهاي پيش شده بود، بيشتر از هميشه پول گرفتيم. يك شب مامان ذوق زده يك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشيد بيرون و از توش يه عکس خيلي خوشگل از يك آينه نشانمان داد . همه با چشمهاي هيجان زده عکس را نگاه مي کرديم . مامان گفت بياييد اين آينه را بخريم، حالا که کمي پول داريم، اين هم خيلي خوشگل است. ما پيش از اين هيچوقت آينه نداشتيم، اين هيجان انگيزترين اتفاقي بود که مي توانست برايمان بيفتد . پول کافي هم براي خريدش داشتيم . پول را داديم به همسايه تا وقتي به شهر مي رود آن آينه را  برايمان بخرد . آفتاب نزده بايد حرکت مي کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، يعني يک روز پياده روي، تازه اگر تند راه مي رفت.


سه روز بعد وقتي همه داشتيم در مزرعه کار مي کرديم، صداي همسايمان را شنيديم که يك بسته را از دور به ما نشان مي داد . چند دقيقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شديم . وقتي بسته را باز کرد مامان اولين کسي بود که جيغ زد : "واي ي ي ي ... حسين آقا، تو هميشه مي گفتي من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آينه را گرفت دستش و نگاهي در آن کرد . همينطوري که سيبيلهايش را مي ماليد و لبخند ريزي ميزد با آن صداي کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدي آبجي کوچيکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!

آبجي بزرگه نفر بعدي بود که با هيجان و چشمهاي ورقلمبيده به آينه نگاه مي کرد: مي دونستم موهام رو اينطوري مي بندم خيلي بهم مياد!

 

با عجله آينه را از دستش قاپيدم و در آن نگاه کردم. مي دانيد در چهار سالگي يك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ريخت افتاده بود. وقتي تصويرم را ديدم، يكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم مي لرزيد، دلم مي خواست آينه را بشکنم، همينطور که دانه هاي اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :

 يعني من هميشه همين ريختي بودم ؟

- آره عزيزم، هميشه همين ريختي بودي.

- اونوقت تو هميشه من رو دوست داشتي ؟

- آره پسرم، هميشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داري ؟

-  چون تو مال من هستي!

 سالها از آن قضيه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه مي کنم و مي بينم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا مي پرسم : يعني واقعاً دوستم داري ؟

و او در جوابم مي گويد: بله.

و وقتي به او مي گويم چرا دوستم داري ؟

به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:4  توسط مسعود  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:0  توسط مسعود  | 

من به خوشنودی خود می نگرم

و براین که نفس عشق چه حالی دارد؟

وبراین که تو چرا با همه شوق مرا می خوانی

وبه یک قهر مرا می رانی؟

من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم

که مرا با همه ی سادگی ام ،چون کلافی پر از گمراهی

چون ترسک  پر از ویرانی

به هزاران گونه

مثل یک هیچ نمایان کردند

من در این جانفسم تنگ شده است

بس که گرداگردم پر از دیوار است گر نبودی اینجا گر دلت

با دل من ساده ویکرنگ نبود

بی گمان غصه مرا می دزدید

می سپردم به خزان

در دو دستان توانای خزون می مردم

بی تو دستم سرد است

بی تو روحم چون موج

                           بی قرار است

دلم در تپش و درشور است

باتو امّا

         شادم

تو شبیه بادی

من شبیه بادبادک هستم

                 تا تو هستی هستم

بی تو اما

                 ورقی کاغذ .هیچ........

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:56  توسط مسعود  |