|
اشعار عارفانه، عکس ، موزیک
|
برای آنکه بگویی " سلام" باید دلی مهیا,زلال و صادق داشت.
برای آنکه بگویی "بیا دمی و درنگی با هم باشیم"
باید سینه ا ی صاف ,دستی پاک و روحی آبی داشت.
برای آنکه بگویی "بیا دوست بداریم و دوستی کنیم"
باید که خود دوست,باید که خود عشق بود.
برای آنکه بگویی "هستی و باش" باید که خود او بود
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند!
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند!
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند!
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب فبولم نمی کند!
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند!
بی تاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی،
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر زخویش حضوری ندیده ام
حق دارم آفتاب قبولم نمی کند!
تا بهار دلنشين آمده سوي چمن
اي بهار آرزو بر سرم سايه فكن
چون نسيم نوبهار بر آشيانم كن گذر
تا كه گلباران شود كلبه ويران من
تا بهار زندگي آمد بيا آرام جان
چون نسيم از سوي گل آمد بيا دامن كشان
چون سپندي بر سرم آتش نشان بنشين دمي
چون سرشك اندر كنار بنشين نشان سوز نهان
بازآ ببين در حيرتم بشكن سكوت خلوتم
چون لاله تنها بين بر چهره داغ حسرتم
اي روي تو آيينهام عشقت غم ديرينهام
بازآ چو گل در اين بهار سر را بنه بر سينهام
سال نو مبارک