|
اشعار عارفانه، عکس ، موزیک
|
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند!
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند!
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند!
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب فبولم نمی کند!
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند!
بی تاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی،
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر زخویش حضوری ندیده ام
حق دارم آفتاب قبولم نمی کند!